اشعار رحلت پیامبر (ص) – سری ۱

اشعار رحلت پیامبر

    بسكه از آه، دل شعله ورت مي سوزد
با تماشاي تو قلب پدرت مي سوزد

اي جگر گوشه ي من شعله مزن بر جگرم
جگرم سوخت ز بسكه جگرت مي سوزد

زودتر از همه پيش پدرت مي آيي
زودتر از همه شمع سحرت مي سوزد

بعد من هرچه بلا هست سرت مي آيد
بعدمن واي كه پا تا به سرت مي سوزد

زير پرهاي تو آرام گرفتم بابا
حيف از شعله ي در بال و پرت مي سوزد

گاه در كوچه اي از درد زمين مي افتي
گاه از ضرب كسي چشم ترت مي سوزد

گاه يك نقش به يك روي تو جا مي گيرد
گاه يك زخم به روي دگرت مي سوزد

گاه در پشت در خانه ي خود مي نالي
چشم وا مي كني و دورو برت مي سوزد

يك طرف دست تو در پاي علي مي شكند
يك طرف دختركت پشت سرت مي سوزد

از صداي تو در آن شعله علي مي فهمد
كه اگر فضه نيايد پسرت مي سوزد

      حسن لطفی

********************

اشعار رحلت پیامبر

حس میکنم رفتار تو تغییر کرده
این روزها کردار تو تغییر کرده

هم صبح و ظهر و هم سرشب دیدن من
می آیی و گفتار تو تغییر کرده

یک فاطمه میگویی و دلشوره دارم
چون نحوه ی دیدار تو تغییر کرده

چیزی شده ای سایه ی روی سر من؟
مهمانی این بار تو تغییر کرده

چیزی شده ؟ با مرتضای من چه گفتی؟
این روزها سردار تو تغییر کرده

حس میکنم مانند یک ابر بهاری
بابای از گل بهتر من گریه داری

بابا مگرنه اینکه هستم محرم تو
هستم همیشه مونس تو همدم تو

حالا بگو دیگر چرا حالت گرفته ست
هستم شریک درد و آه و ماتم تو

بابا به قربان تو و موی سپیدت
بابا به قربان تو و قد خم تو

ای کاش می مردم نمیدیدم پدرجان
چشمان خیس و گریه های نم نم تو

میگویی از دلتنگی و دیدار مادر
ماندم چگونه تا کنم با این غم تو

سنی ندارم من یتیمی سخت باشد
بابا دعا کن دخترت خوشبخت باشد

بابا دعاکن ماتمی دیگر نبینم
بعد از تو مظلومیت حیدر نبینم

دعوا سر حق و حقوق و جانشینی
دعوا سر عمامه و منبر نبینم

بابا دعاکن مرتضی را دست بسته
مستاصل و درمانده و مضطر نبینم

بابا دعاکن در تمام طول عمرم
برسینه ی خود جای میخ در نبینم

یا لااقل در راه برگشتن به خانه
سنگ صبورم را به چشم تر نبینم

بابا برو سه ماه دیگر میرسم من
با چادرخاکی بر سر میرسم من

      علیرضا خاکساری

********************

اشعار رحلت پیامبر

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را

مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
هجوم درد به سر تا سر حیاتش را

سه سال شعب ابیطالب و شکنجه و ظلم
چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را

چه سنگ ها که بر آیینهُ وجودش خورد
چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را

برای غارت جانش قریش خنجر بست
ولی خدای علی خواسته نجاتش را

دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
ندید سبزی یِ باران معجزاتش را

حرا شروع رسالت غدیرخم پایان
ادا نمود تمامی یِ واجباتش را

…و بعد غیر علی هر که رفت در محراب
شنید نعرهٔ لا تقربوا الصلاتش را

      میثم مؤمنی نژاد

********************

اشعار رحلت پیامبر

دخترم گریه ی تو  پشت مرا می شکند
بیش از این گریه نکن قلب خدا می شکند

رحم کن بر دل خود آب شدی از گریه
بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند

تا که نشکسته قدت راه برو در بر من
که پس از رفتن من دیده بلا می شکند

باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا
حیف یک روز کسی دست تو را می شکند

تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو
حرمت شیر خدا را همه جا می شکند

کودکانت همه در پشت سرت می لرزند
که در خانه به یک ضربه ی پا می شکند

می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی
ضربه ای می رسد و آینه را می شکند

بس که دنبال علی روی زمین می افتی
دل جدا سینه جدا شانه جدا می شکند
**
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهیدش

همچنین در آلبالو گیلاس بخوانید :

افزودن یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *