شعر درباره ی اربعین حسینی

شعر اربعین حسینی

 

اربعین,اربعین حسینی,امام حسین,تسلیت اربعین,عکس اربعین,عکس تسلیت اربعین,عکس اربعین حسینی,عکس تسلیت اربعین حسینی,تحقیق درباره اربعین حسینی,شعر درباره اربعین حسینی,والپیپر اربعین,والپیپر اربعین حسینی
اربعین حسینی

 

بوی کربلا
بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارددلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد
دلش چون کربلا کوی حسین است و نمی داندکه همچون دوردستان آروزی کربلا دارد
به یاد کاروان اربعینی با گریه می گویدبه هر جا هست زینب رو به سوی کربلا دارد
اگر چه برده از این سر زمین آخر دلی پرخونولی دلبستگی از جان به کوی کربلا دارد
به یاد آن لب تشنه هنوز این عاشق خستهبه کف جامی لبالب از سبوی کربلا دارد
اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسشهمی بوسیم خاکی را که بوی کربلا دارد…

عبدالعلی نگارنده

قصه عشق
آنچه درسوگ تو ای پاک تر از پاک گذشتنتوان گفت که هر لحظه، چه غمناک گذشت
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دیدکه زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت
سرخوشید بر آن نیزه خونین می گفتکه چه ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت
جلوه روح خدا در افق خون تو دیدآنکه با پای دل از قبله ادراک گذشت
مرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافتهر کجا دید نشانی ز تو چالاک گذشت
حرّ آزاده شد از چشمه مهرت سیرابکه به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب شرمنده ایثار علمدار تو شدکه چرا تشنه از او این همه بی باک گذشت
بر تو بستند اگر آب، سواران عربدشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
با حدیثی که ملائک ز ازل آوردندسخن از قصه عشق تو زلولاک گذشت

نصراللّه مردانی

شیون در کربل
اربعین آمد و اشگم ز بصر می آیدگوییا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاستکز اسیران ره شام خبر می آید

صامت بروجردی

کاروان اربعین
آنچه از من خواستی با کاروان آورده امیک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم فتنه می بارید و منبی پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاستکاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدمیک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش تر استچون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بودازبرایت دامنی اشک روان آورده ام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنمیک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تودر کف خود از برایت نقد جان آورده ام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز دردگوشه ای از درد دل را بر زبان آورده ام

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

دل غمین
ما را که غیر داغ غمت برجبین نبودنگذشت لحظه یی که دل ما غمین نبود
هرچند آسمان به صبوری چو ما ندیدما را غمی نبود که اندر کمین نبود
راهی اگر نداشت به آزادی و امیدرنج اسارت، این همه شورآفرین نبود
ای آفتاب محمل زینب کسی چو مناز خرمن زیارت تو خوشه چین نبود
تقدیر با سر تو مرا همسفر نبوددر این سفر، مقدّر من غیر ازین نبود
گر از نگاه گرم تو آتش نمی گرفتدر شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود
در حیرتم که بی تو چرا زنده امعهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود
ده روزه فراق تو عمری به ما گذشتیک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود

محمدجواد غفورزاده (شفق)

خورشید هامون
ساربانا ز اشتران بگشای بارلحظه ای ما را به حال خود گذار
اینکه بینی سرزمین کربلاستخاک او آغشته با خون خداست
در حریم قدسی صحرای دوستبشنو این گلبانگ، این آوای اوست
نی نوا، در نینوای راستینمویه ها دارد ز نای اربعین
ناله آتش بال در پرواز بینهمطراز آه گردون تا زمین
اشک می ریزد ز چشم کائناتدر عزای تشنه کامان فرات
آن بلا جویان که تا بزم حضورراه پیمودند با سامان نور
رایت توحید از اینان پایدارماند و می ماند به دور روزگار
گر فرات اینجا چو دریا خون گریستنی عجب، خورشید برهامون گریست

مشفق کاشانی

غوغای غم
بار بگشایید اینجا کربلاستآب و خاکش با دل و جان آشناست
بر مشام جان رسد بوی بهشتبه به از این تربت مینو سرشت
ماه اینجا واله و سرگشته استو آن شهاب ثاقب از خود رفته است
اربعین است اربعین کربلاستهر طرف غوغایی از غم ها به پاست
گویی از آن خیمه های نیم سوزخود صدای العطش آید هنوز
هرکجا، نقشی ز داغ ماتم استهر چه ریزد اشک در اینجا کم است
باشد از حسرت در اینجا یادهاهان به گوش دل شنو فریادها
تا قیامت کربلا ماتم سراستحضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست

حبیب اللّه چایچیان (حسان)

خون پاک
چرا گلزار و گلشن گشته غمناکچرا گریان ز غم روح الامین است
مگر از شام آید کاروانیکه صوتش مُحرق قلب حزین است
جهان شد از چه رو کانون ماتممگر از نو عزای شاه دین است
حسین آن کو به راه حق پرستیچو بابش فرد بی مثل و قرین است
ز هفتاد و دو قربانی که او دادز یزدان در خور صد آفرین است
نیامد مثل او دیگر به گیتیکه بحر عشق را دُرّی ثمین است
ز قتل خویشتن احیای دین کرداز آن رو محیی دین مبین است
وجودش مَفْخَر دین نبی شدجنابش خاتم دین را نگین است
خدا بر خون پاکت خون بها شدکسی را جز تو کی قدری چنین است

ابوالحسن همدانی (طوطی)

سوز دل
بسوز ای دل که امروز اربعین استعزای پور ختم المرسلین است
قیام کربلایش تا قیامتسراسر درسْ بهر مسلمین است
دلا کوی حسین عرش زمین استمطاف و کعبه دل ها همین است
اگر خیل شهیدان حلقه باشندحسین بن علی، آن را نگین است
دل ما در پی آن کاروان استکه از کرب و بلا، با غم روان است
چه زنجیری به دست و بازوان استکه گریان دیده روح الامین است
به یاد کربلا دل ها غمین استدلا خون گریه کن چون اربعین است

جواد محدثی

محراب محبت
باز در جان جهان یکسره غوغاست حسیناین چه شوری ست که از یاد تو برپاست حسین
این چه رازی ست که صد شعله فرو مرد و هنوزروشن از داغ تو ظلمت کده ماست حسین
تا قیامت نرود نقش تو از لوح ضمیرحیرتم کشت، بگو این چه معماست حسین
گر چه شد جوهر عشق از قلم عاطفه پاکرقم مِهر تو بر صفحه دل هاست حسین
دامن از شوق تمنّای تو، گلزار صفاسینه از آتش سودای تو سیناست حسین
راهیان حرم قدس تو با شهپر عشقهمه رفتند و جهان محو تماشاست حسین
گر نه خون تو ثمر داد به میدان بلااین همه شور شهادت به چه معناست حسین
تا به محراب محبت تو امامی، پیداستخاک هر وادی گلرنگ، مصلاست حسین
غرق در موج مکافات کن اقلیم ضلالقطره در قطره خونت همه دریاست حسین

بهمن صالحی

ارمغان کربل

دیده خونبار دارد آسمان کربلاهست تا در انتظار کاروان کربلا
روز و شب در انتظار مقدمِ آلِ علی ستتشنه کامی ها به دشتِ بیکران کربلا
باغبان می داند و گلچین، که از سوز عطشمی رود بر بادْ هر گل در خزانِ کربلا
از گلویِ نازکِ مرغ چمن خون می چکدبر فرازِ باغ و دستِ باغبان کربلا
سرپناهش جای گل، خار مغیلان می شودعندلیب خسته بی آشیان کربلا
می کندجا بر فراز نی ز بیداد زمانمِهر و ماه و اخترانِ آسمانِ کربلا
از برای دردِ بی درمان بیماران عشقتربت خونِ خدا شد ارمغان کربلا
همچو «رودی» دامن از اشک بصر دریا کندهر که می جوید خبر از داستان کربلا

حسین پروین مهر (رودی)

آیینه

آیینه شدی تا که خدا در تو درخشید

خورشیدترین حادثه ها در تو درخشید

بر دوست همان روز که با حنجره ی خون

گفتی تو «بلی» کرب و بلا در تو درخشید

شد کرب و بلا کعبه ی تو، حج تو مقبول

گفتی تو چو لبیّک، بلا در تو درخشید

ای معجزه ی سرخ به ایثار تو سوگند

تو خون خدایی، که خدا در تو درخشید

رضا اسماعیلی

لاله های غصّه

باز عاشوراییان پیدا شدندباز هم سوداییان شیدا شدند
وقت آن شد عشق خونین تر شودلاله های غصه رنگین تر شود
بلبل اینجا ناله ها سر می کندلاله اینجا چشم هاتر می کند
اربعین غصه های گل کجاستاربعین ناله بلبل کجاست
اربعین عشق، عباست چه شداربعین، فریاد احساست چه شد
اربعین از نینوای خون بگواربعین از اعتلای خون بگو
هان بگو از عشق، از معنای دینوصف عباس آن مراد مومنین
ما فدای عشق بی آلایش اتما به قربان تمام خواهشت
تو مراد عشق بی پایان شدیقبله گاه و معبد پاکان شدی

ساهره غلامی

غروب آتشین

صد نوا خیزد ز نای نینوایت یا حسیننغمه های عشق باشد در نوایت یا حسین
می زند آتش به قلب دوستانت دم به دمداستان جانگداز کربلایت یا حسین
زد شرر بر قلب خونین تو در دشت بلاداغ مرگ اکبر گلگون قبایت یا حسین
جان فدا کردی به راه مکتب آزادگیجان هر آزاده ای گردد فدایت یا حسین
من چه در وصف تو گویم، ای شهید حق که هستخون بهای خون تو خون خدایت یا حسین
کی شود ریزه خورخوان خوانین، آن که هستریزه خوار خوان احسان و عطایت یا حسین
بس که مشتاق حریم با صفایت گشته امپر زند مرغ دل من در هوایت یا حسین
در غروب آتشین دشمن پی غارتگریزد شرر از ظلم و کین بر خیمه هایت یا حسین

محسن حافظی

خون به

چون تیر عشق جا به کمان بلا کنداول نشست، بر دلِ اهل ولا کند
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوستاحباب را به بندبلا مبتلا کند
بیگانه را تحمل بار نیاز نیستمعشوق، ناز خود همه بر آشنا کند
تن پرور از کجا و تمنّای وصل دوستدردی ندارد او که طبیبش دوا کند
آن را که نیست شور حسینی به سر ز عشقبا دوست کی معامله کربلا کند
یک باره پشت پا به سرِ ما سوا زندتا ز آن میان از این همه خود را سوا کند
آری کسی که کشته او این بود سزاستخود را اگر به کشته خود خون بها کند
باللّه اگر نبود خدا خون بهای اوعالم نبود در خورِ نعلین پای او

حجة الاسلام نیّر تبریزی

محشر

ای برافروخته از عشق رخت اختر ماخاطراتی است ز دریای غمت دفتر ما
از سرت بر سر نی سرّ خدا سر می زدای حسین ای اثر بندگی ات بر سر ما
آتشی بر دل هر خشک وتر انداخته استماجرای لب خشک تو و چشم تر ما
ز شهیدان به خون خفته کویت ما راستخاطراتی که نخواهد رود از خاطر ما
کاش می سوختم از سوز غمت تا شایدببرد باد به صحرای تو خاکستر ما
به سراپای تو ای مظهر ایثار قسمکه غمت شعله فکنده است ز پا تا سر ما
دیگران را غم محشر بود و ما را نیستچون که آغاز به نام تو شود محشر ما
سر پرواز به کویت همه داریم ولیبسته اند ای پسر فاطمه بال و پر ما

سید رضا مؤید

رسید اربعین

باز دلم خون شد و چشمم گریست

آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

باز دگر باره رسید اربعین

جوش زند خون حسین از زمین

غرق تلاطم شده بحر محیط

یک سره درد است بساط بَسیط

شد چهلم روز عزای حسین

جان جهان باد فدای حسین

محمدشریف صادقی (وفا)

مهرگی

خار غم نیست که در کرب و بلا می رویدگل درد است که از دشت وفا می روید
می خلد خار مِحَن پای دلم را که هنوزگل اندوه ز باغ دل ما می روید
یادگار غم هفتاد و دو تن لاله رخ استاین همه لاله که در کرب و بلا می روید
لاله را با گل افسرده سر و کاری نیستاین گل از تربت ارباب صفا می روید
تا چه حد در دل تو عشق خدا بود حسینکه ز خاک تو گل عشق خدا می روید
شوق جانبازی اگر در دل تو راه نداشتپس ز خاک تو گل شوق چرا می روید
نی در آن بادیه از آن به نوا سرگرم استکه به جای گل از این دشت بلا می روید
با ولای علی و آل چو «پروانه» بسوزکه ز خاک من و تو مهرِ گیا می روید

محمدعلی مجاهدی

قطره ای از سبوی حسین

آبروی ما بود از آبرویت یا حسینسرمه چشمان ما از خاک کویت یا حسین
در گلستان وفا در جست و جو سرگشته ایمتا به وجد آییم ما یک دم ز بویت یا حسین
ما همه دیوانگان وادی عشق توییمکاین چنین برخاست از ما «های و هو»یت یا حسین
ای که عالم جملگی مست تمنای تواندقطره ای در جام ما ریز از سبویت یا حسین
این دل سرگشته ما را به لطفت دست گیرتا به کام خود رسد از جست و جویت یا حسین
عاشقان کربلا در حیرتند ای شاه دینتا ببینند از نگاه عشق، رویت یا حسین
گرچه عاشق گشته بر اوصاف ناب تو، رسوللیک باشد آرزویش، گفت و گویت یا حسین

رسول لشکری نی

نی نو

مانند نوی نوای تو را مشق می کنندقومی که نینوای تو را مشق می کنند
قومی که در سکوت غریبانه این چنینتکلیف آشنای تو را مشق می کنند
با آن که از تمام جهت ندبه می وزدهر شب فقط دعای تو را مشق می کنند
حتی کبوتران حرم، چشم در رهتهر جمعه ردِّ پای تو را مشق می کنند
مردان آب در شب گهواره های رنجبی تاب،های های تو را مشق می کنند
تا بانگ دسته های عزادار می رسداین قوم نینوای تو را مشق می کنند

مریم سقلاطونی

دوبیتی های اربعین

سفر کردم به دنبال سر تو
سپر بودم برای دختر تو
چهل منزل کتک خوردم برادر
به جرم این که بودم خواهر تو

حسینم واحسین گفت و شنودم
زیارت نامه ام جسم کبودم
چه در زندان، چه در ویرانة شام
دعا می خواندم و یاد تو بودم

برای هر بلا آماده بودم
چو کوهی روی پا استاده بودم
اگر قرآن نمی خواندی برایم
کنار نیزه ات جان داده بودم

برگشت کاروان کربلا

اگر چه اشک گرمی ارمغان آورده ام مادر
نسیم سردم و بوی خزان آورده ام مادر
نیاید کس به استقبال من زیرا که می سوزد
ز هرُم شعله ای کز سوز جان آورده ام مادر
به این بی دست و پایی بی پر و بالی نمی دانم
چه باعث شد که رو در آشیان آورده ام مادر
اگر من زنده برگشتم ز صحرای شهادت ها
ز صدها مرگ تدریجی نشان آورده ام مادر
رهانیدم ز طوفان ستم ها کاروانی را
که اینک بی برادر کاروان آورده ام مادر
حسینت را نیاوردم من و از داغ جانسوزش
دل خونین و چشم خون فشان آورده ام مادر
به جا از یوسفت ماندست یک پیراهن خونین
که با خون دل آن را ارمغان آورده ام مادر
کمک کن زینبت را تا کنار قبر پیغمبر
که مانند تو جسمی ناتوان آورده ام مادر

اربعین(مصیبت)

عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم
گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم
زجا برخیز ای صد پاره تر از گل! تماشا کن
که از جسم شهیدانت، دلی زخمی تر آوردم
تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم
چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم
مسافر از برای یار سوغات آورد اما
من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم
اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن
که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم
تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل!
که من برتو خبرهای فراوان از سر آوردم
چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم
خبر ازچوب و از لعل لب و طشت زر آوردم
زاشک چشم و سوز سینه ی مجروح وخون دل
همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم
قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی
به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم
زسیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را
به آهم شعله ها از سینه ی میثم برآوردم

یک پیرهن

گلم پرپر شد و بوی گلاب آید ز خاک او
بگو ای باغ سرخ من، گل من کو گل من کو
حسین جانم، حسین جانم «تکرار»

نمی گویم چها دیدم که از من باخبر بودی
به هر کویی گذر کردم تو با من همسفر بودی
حسین جانم، حسین جانم «تکرار»

نمی دانم چسان بی تو، به سر عزم وطن دارم
ز هجده یوسفم با خود فقط یک پیرهن دارم
حسین جانم، حسین جانم «تکرار»

به غیر از اشک چشم خود نیاوردم گلابی را
که من هرگز ننوشیدم بدون گریه آبی را
حسین جانم، حسین جانم «تکرار»

جستجوی کربلا

بوی گل ها از فضا، می رسد با دود و خون
یاد روزی کین زمین، غرق آتش بود و خون
هر طرف نخلی ز پا افتاده بود
پا و دست و سر جدا افتاده بود
عمه جان زینب(۲)
بر مشامم می رسد عمّه بوی کربلا
می کنم با خون دل، جستجوی کربلا
من به صحرا، اشک من بر رخ دوید
در تکاپوی عزیزان شهید
عمه جان زینب(۲)
دست گلچین بشکند، کین جنایت آفرید
لاله ها را پر شکست، باغبان را سر برید
غنچه خونین من اصغر کجاست؟
لاله سرخم علی اکبر کجاست؟
عمه جان زینب(۲)

اربعین(مصیبت)

 ای ساربان! ای ساربان! محمل نگهدار
آمد به منزل کاروان، منزل نگهدار
محمل مران، محمل مران، شهر دل اینجاست
این کاروان خسته دل را منزل اینجاست
اینجا بهار بی خزانِ من خزان شد
از برگﹾ برگ لاله هایم خون روان شد
اینجا همه دار و ندارم را گرفتند
باغ و گل و عشق و بهارم را گرفتند
اینجا به خاک افتاده بود و هست عباس
هم مشک خالی، هم علم، هم دست عباس
اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد
بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد
اینجا ز آل الله منع آب کردند
با تیر طفل شیر را سیراب کردند
اینجا صدای العطش بیداد می کرد
بر تشنه کامان آب هم فریاد می کرد
اینجا همه از آل پیغمبر بریدند
ریحانه ی خیر البشر را سر بریدند
اینجا ستم بر عترت و بر آل گردید
قرآن به زیر دست و پا پامال گردید
اینجا به خون غلطید یک گردون ستاره
اینجا کشید از گوش، دشمنﹾ گوشواره
اینجا زدند آل علی را ظالمانه
شد یاس ها نیلوفری از تازیانه
اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت
دامان طفلان چون پر پروانه می سوخت
اینجا به گردون رفت دود آه زینب
حَلقِ بریده شد زیارتگاه زینب
اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد
هر برگ گل را مُهری از غصب فدک زد
اینجا زگریه ناقه ها در گِل نشستند
دُردانه های وحی در محمل نشستند
ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟
ای وادی خون! اکبر و عباس من کو؟
با غنچه ی نشکفته ی پرپر چه کردی؟
با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟
خون جگر از دیده ام بر چهره جاریست
پیراهن آوردم به همره، یوسفم نیست
تصویر درد و داغ در آیینه دارم
چون آفتابﹾ آتش درون سینه دارم
خاموش و در دل گفتگو با یار دارم
در سینه داغ هیجده دلدار دارم
بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم
ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم
اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینه
بی تو چگونه من روم سوی مدینه
ای کاش چون تو پیکرم صدچاک می شد
ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد
گیرم که زنده راه یثرب را بپویم
زهرا اگر پرسد حسینم کو چه گویم؟
بگذار تا سوز دلم مخفی بماند
این صفحه با سوز خود میثم بخواند

مشکل به روی مشکل

تا سایه سرت به سر محملم فتاد
برخاست آتش غم و بر حاصلم فتاد
یک اربعین بود که ندیدم جمال تو
وین است شعله ای که بر آب و گلم فتاد
ای کشتی نجات ز طوفان دوری ات
موج بلا و حادثه بر ساحلم فتاد
بودم هزار مشکل و از رنج هر اسیر
یک مشکل دگر به روی مشکلم فتاد
برخاست آتش از دل و اشکم به رُخ دوید
دل هر زمان به یاد ابوفاضلم فتاد
دارم من از خرابه بسی خاطرات تلخ
مُردم همین که بار در آن منزلم فتاد
شد گریه رقیه سبب تا ببینمت
هر چند باز داغ دگر بر دلم فتاد
شد باز بند دست من و باز کی شود
بند مصیبتی که به پای دلم فتاد

بازگشت به وطن

عمر سفر آمد به سر مدینه
داغ دلم شد تازه تر مدینه
فریاد زن اعلام کن خبر ده
برگشته زینب از سفر مدینه
از کربلا و شام و کوفه سوغات
آورده ام خون جگر مدینه
هم داده ام از دست شش برادر
هم دیده ام داغ پسر مدینه
از کاروان بی حسین و عباس
ام البنین را کن خبر مدینه
گردیده جسم یوسف پیمبر
از قلب زینب پاره تر مدینه
پیراهن او را بگیر از من
بر مادرم زهرا ببر مدینه
بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه
جان مرا لب تشنه سر بریدند
هجده عزیزم را به خون کشیدند
هم پیکرش را پاره پاره کردند
هم سینه اش را از سنان دریدند
گه دور خیمه گه به دور مقتل
با کعب نی دنبال ما دویدند
با کام خشک از هیجده عزیزم
بین دو نهر آب سر بریدند
از کربلا تا شام لحظه لحظه
رأس حسینم را به نیزه دیدند
اعضای او گردیده سوره سوره
آیات قرآن از لبش شنیدند
حالا که آمد این سفر به پایان
اکنون که از ره کاروان رسیدند
بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه
دادم ز کف گل های پرپرم را
عبدالله و عباس و اکبرم را
راهم مده راهم مده که با خود
نآورده ام گل های پرپرم را
دیدم به روی شانة ذبیحم
با کام عطشان ذبح اصغرم را
تا سر بریدند از تن حسینم
دیدم لب گودال مادرم را
وقتی سکینه تازیانه می خورد
کردم صدا جد مطهرم را
دردا که با پیشانی شکسته
دیدم به نی رأس برادرم را
تا بر حسین خود کنم تأسی
بر چوبة محمل زدم سرم را
یک روزه یک باغ گلم خزان شد
از دست دادم یار و یاورم را
بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه
عریانِ تن در خون شناورش بود
پیراهنش گیسوی دخترش بود
آبی که زخمش را به قتلگه شست
در آن یم خون اشک مادرش بود
وقتی که جسمش را به بر گرفتم
لب های من بر زخم حنجرش بود
یک سوی او نعش علی اکبر
یک سوی او دست برادرش بود
من زائر جسمش کنار گودال
زهرا به کوفه زائر سرش بود
پیشانی اش را جای سنگ دشمن
نقش سم اسبان به پیکرش بود
با من بنال از داغ آن شهیدی
کز نوک نی چشمش به خواهرش بود
از نیزه و شمشیر و تیر و خنجر
بر زخم دیگر زخم دیگرش بود
بر یوسف زهرا ز سوز سینه
قرآن بخوان، قرآن بخوان مدینه

اربعین(مصیبت)

سلام ای نازنین آلاله های سرخ زهرایی
که بشکفتید روی نیزه ها در اوج زیبایی
سلام ای یوسف بی پیرهن! ای بحر لب تشنه!
سلام ای آفتاب منخسف! ای ماه صحرایی!
زجا بر خیز، ای اشکم نثار حنجر خشکت!
که از بهر تو آب آورده ام با چشم دریایی
اگر چه قامتم خم گشت از کوه فراق تو
خدا داند شکستم پشت دشمن را به تنهایی
سر تو قطعنامه خواند و من تکبیر می گفتم
که بر بیدادگر طشت طلا شد طشت رسوایی
اگر از شام می پرسی زننگ شامیان این بس
که با سنگ جفا کردند از مهمان پذیرایی
چنان داغ تو آبم کرده و از پا درافکنده
که ممکن نیست جز با چشم تو زینب را تماشایی
به لطف و رأفتت نازم که در ویران سرا یک شب
سر پاک تو شد بر ما چراغ گردهم آیی
خدا دادِ دل ما را ز اهل شام بستاند
که بهر کف زدن کردند دور ما صف آرایی
گرفتم پیکرت را چون به روی دست در مقتل
گریبان چاک زد ازاین شکیبایی، شکیبایی
قبول حضرتت افتد که هم چون ابر باران زا
به یاد حلق خشکت چشم میثم گشته دریایی

سوغات شام

«چشم گریان سویت از شام خراب آورده ام»
«خیز، ای لب تشنه از بهر تو آب آورده ام»

گر بپرسی داغ تو با سینه خواهر چه کرد
قامت خم گشته یی بهر جواب آورده ام

اشک، سرخ، چهره زرد و تن سیاه و موسفید
اینهمه سوغات از شام خراب آورده ام

اشک می بارم ز داغ چارساله دخترت
گر چه پرپر شد گلت با خود گلاب آورده ام

همرهم زین العباد این حجت دادار را
جان و تن مجروح از بزم شراب آورده ام

اربعین(مصیبت)

باز آوای جرس بر جگرم آتش زد
اشک آتش شد و بر چشم ترم آتش زد
ناله آتش شد و بر برگ و برم آتش زد
سوز دل بیش تر از پیش ترم آتش زد
پاره های دلم از چشم تر آید بیرون
وز نیستان وجودم شرر آید بیرون

دوستان با من و دل ناله و فریاد کنید
آه را با نفس از حبس دل آزاد کنید
اربعین آمده تا از شهدا یاد کنید
گریه بر زخم تن حضرت سجاد کنید
مرغ دل زد به سوی شهر شهیدان پر و بال
پیش تا از حرم الله کنیم استقبال

جابر این جا حرم محترم خون خداست
هر طرف سیر کنی جلوة مصباح هداست
غسل از خون جگر کن که مزار شهداست
سر و دست است که از پیکر صد پاره جداست
پیرهن پاره کن و جامة احرام بپوش
اشک ریزان به طواف حرم الله بکوش

جابرا هم چو ملک پر بگشا بال بزن
ناله با سوز درون علی و آل بزن
بر سر و سینة خود در همه احوال بزن
خم شو و سجده کن و بوسه به گودال بزن
چهره بگذار به خاکی که دهد بوی حسین
ریخته بر روی آن خون ز سر و روی حسین

جابرا اشک فشان ناله بزن زمزمه کن
گریه با فاطمه از داغ بنی فاطمه کن
در حریم پسر فاطمه یاد از همه کن
روی از گوشة گودال سوی علقمه کن
اشک جاری به رخ از دیدة دریایی کن
دست سقا ز تن افتاده، تو سقایی کن

گوش کن بانگ جرس از دل صحرا آید
ناله ای سخت جگر سوز و غم افزا آید
پیشباز اسرا دختر زهرا آید
به گمانم ز سفر زینب کبرا آید
حرمی روی به بین الحرمین آوردند
از سفر نالة ای وای حسین آوردند

بلبلان آمده گل ها همه پرپر گشتند
حرم الله دوباره به حرم برگشتند
زائر پیکر صد پارة بی سر گشتند
همگی دور مزار علی اکبر گشتند
گودی قتلگه و علقمه را می دیدند
هر طرف اشک فشان فاطمه را می دیدند

آب بر سینة خود دید چو تصویر رباب
عرق شرم شد و سوخت از شرم شد آب
جگر بحر ز سوز جگرش گشت کباب
شیر در سینه مادر، علی اصغر در خواب
یاد شش ماهه و گهوارة او می افتاد
به دو دستش حرکت های خیالی می داد

نفس دخت علی شعلة ماتم می شد
قامت خم شده اش بار دگر خم می شد
تاب می داد ز کف طاقت او کم می شد
پیش چشمش تن صد پاره مجسم می شد
حنجر غرقه به خون در نظرش می آمد
یادش از بوسة جد و پدرش می آمد
باز هم داغ روی داغ مکرر می دید
باغ آتش زده و لالة پرپر می دید
لحظه لحظه تن صد چاک برادر می دید
فرق بشکستة عباس دلاور می دید
رژه می رفت مصائب همه پیش نظرش
داغ ها بود که شد تازه درون جگرش

گریه آزاد شده بغض گلو را بسته
کرده فریاد درون حنجره ها را خسته
داغداران همه فریاد زنند آهسته
ذکرشان یا ابتا یا ابتا پیوسته
اشک اطفال دل فاطمه را آتش زد
گریة زینب کبری همه را آتش زد

گفت ای همدمم از لحظة میلاد حسین
ای سلامم به جراحات تنت باد حسین
از همان روز که چشمم به تو افتاد حسین
آتش عشق تو زد بر جگرم باد حسین
من و تو در بغل فاطمه با هم بودیم
همدم و یار به هر شادی و هر غم بودیم

حال بر گو چه شد از خویش جدایم کردی
در بیابان بلا برده رهایم کردی
گاه در گوشة گودال دعایم کردی
گاه بر نوک سنان گریه برایم کردی
چشمم افتاد سر نیزه به اشک بصرت
جگرم پاره شد از خواندن قرآن سرت

کثرت داغ سراپا تب و تابم کرده
خون دل سرزده از دیده خضابم کرده
سخنی گوی که هجران تو آبم کرده
چهره بنمای که داغ تو کبابم کرده
بر سر خاک تو از اشک گلاب آوردم
گرچه خود آب شدم بهر تو آب آوردم

روزها هر چه زمان می گذرد روز تواند
ظالمان تا ابد الدهر سیه روز تواند
اهل بیت تو همه لشکر پیروز تواند
که پیام آور فریاد ستم سوز تواند
سرکشان یکسره گشتند حقیر تو حسین
شام شد پایگه طفل صغیر تو حسین

دشمنان از سر کویت به شتابم بردند
بعد کوفه به سوی شام خرابم بردند
به اسارت نه که با رنج و عذابم بردند
با سر پاک تو در بزم شرابم بردند
شام را سخت تر از کرببلا می دیدم
سر خونین تو در طشت طلا می دیدم

شامیان روز ورودم همگی خندیدند
سر هر کوچه به دور سر تو رقصیدند
عید بگرفته همه جامة نو پوشیدند
لیک با زلزلة خطبة من لرزیدند
گرچه باران بلا ریخت به جانم در شام
کار شمشیر علی کرد زبانم در شام

گرچه این بار به دوش همگان سنگین بود
آنچه گفتیم و شنیدیم برای دین بود
و آنچه پنداشت عدو تلخ به ما شیرین بود
ارث ما بود شهادت، شرف ما این بود
“میثم” ابیات تو چون شعلة ظالم سوزند
تا خدایی خدا حزب خدا پیروزند

یاس کبود

ای کربلا به قافله کربلا ببین
حال مسافران به درد آشنا ببین
ما زائران خون خداییم کربلا
بر کاروان زائر خون خدا ببین
سوغات درد و خون جگر ارمغان ماست
احوال ما ز وضع پریشان ما ببین
من زینبم که درد چکد از نگاه من
در هر نگاه شعله چندین بلا ببین
رویم کبود و دست کبود و بدن کبود
یاس کبود گر که ندیدی مرا ببین
اطفال را به گردن و بازو و دست و پا
آثار تازیانه و بند جفا ببین
هر یک کنار قبر شهیدی کند فغان
هر بلبلی کنار گلی در نوا ببین
از سجده های نیمه شب و خطبه های روز
بشکسته ایم پشت ستم را بیا ببین
هر جا کنند فتح، گذارند یک سفیر
وین رسم تازه نیست، بود هر کجا ببین
ما نیز بر رقیه سپردیم کار شام
تا او کند سفارت عظما به پا ببین

منبع : دلبرانه

همچنین در آلبالو گیلاس بخوانید :

افزودن یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *